|
کلبه تنهایی ماه مهربون ! ..... قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین ................ دل نوشته های من
|
http://www.bahar22.com/upload/
[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 14:28 ] [ مجید ]
[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 14:19 ] [ مجید ]
[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 13:49 ] [ مجید ]
یه روزخودم ودلم عاشق یکی ودلش شدیم ولی اون خودم ودلمو ازخودشودلش روند.دیروزبایه دسته گل اومدسراغم بایه نگاه مهربون گریه کردوگفت دلش برام تنگ شده.من فقط نگاهش کردم چون کاری نمیتونستم بکنم فقط وقتی رفت سنگ قبرم ازاشکاش خیس شده بود.
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 19:18 ] [ مجید ]
زن و مرد ...
مرد از راه می رسه
زن:چی شده؟ مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش) زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو! مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست تلفن زنگ می زنه دوست زن پشت خطه ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن (مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره ) زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم! مرد داغون می شه "می خواست تنها باشه"
............................................................................... مرد از راه می رسه زن ناراحت و عبوسه مرد:چی شده؟ زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه) مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه. تلفن زنگ می زنه دوست مرد پشت خطه ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن (زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره ) مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم! زن داغون می شه "نمی خواست تنها باشه" و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند... [ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 12:23 ] [ مجید ]
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته هاست [ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 20:5 ] [ مجید ]
[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 19:4 ] [ مجید ]
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند.یاخارهای دوستان را تحمل کنندویا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند
درس اخلاقی تاریخ
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید [ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 13:17 ] [ مجید ]
برخى «دادن گل و هديه» و «حرفهاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مىدانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند. يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچکترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجههاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اينجا که رسيد دانشآموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوى اما پرسيد: آيا مىدانيد آن مرد در لحظههاى آخر زندگىاش چه فرياد مىزد؟ بچهها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود». قطرههاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيستشناسان مىدانند ببر فقط به کسى حمله مىکند که حرکتى انجام مىدهد و يا فرار مىکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانهترين و بىرياترين راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود. [ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 21:47 ] [ مجید ]
دستمال کاغذي به اشک گفت قطر قطره ات طلاست يه کم از طلاي خود را حراج ميکني [ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 22:50 ] [ مجید ]
بنگاه دنيا
[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 22:48 ] [ مجید ]
نمی دانم پس ازمرگم چه خوا هد شد. نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلو یم سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد، به دست کودکی گستاخ وبازیگوش او یکریزوپی درپی، دم خویشرا برگلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشته تر سازد بدین سان بشکند درمن، سکوت مرگبار مرا. [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 15:51 ] [ مجید ]
توی یک گوشه این دنیای نامرد یه دختر نابینا یه دوست پسر داشت * دختره دوست پسرش راخیلی
دوست داشت*بهش می گفت اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه پیشت میموندم * یه روز یه نفر پیداشدکه چشماشودادبه دختره*دختره تونست که دوست پسرش رو ببینه*دیدکه اون هم نابیناست*به پسره گفت:دیگه نمیخوام ببینمت ازپیش من برو* پسره وقتی داشت میرفت لبخندی زد و با اشک گفت:مواظب چشمهای من باش!!! [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 15:51 ] [ مجید ]
نمیدونم
چی شد که تصمیم گرفتم واسه دیگران بنویسم.آخه سالهاست فقط واسه دل خودم
روی کاغذای سفید قلم میزنم باید اعتراف کنم اونجوری خیلی راحت تر بودم!اما
حالا حس میکنم دوست دارم بنویسم برای اونهایی که ممکنه حرف دلشون با من
یکی باشه.شاید کسی توی این دنیای بی وزن و قافیه باشه که دلش بخواد یه نیم
نگاهی رو نوشته هام بندازه .این واسه من خیلی عزیزه که یه نگاه نازنین با
سنگ نوشته های دلم گره بخوره....
نازنین!بدون تو دنیارو باور ندارم!با تو از رمز طلسم قصه سر در میارم...لحظه سقوط من دست تو مثل معجزه ست....شب میترسه از خودش وقتی میگم: مادرم دوست دارم... [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 15:50 ] [ مجید ]
یه
روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛ آخه میدونی؟ من اينجا خيلی
تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره میدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اينجا
خيلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه گفت: «میخوام برم يه جای دور، جايی كه هيچ مزاحمی
نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه میدونی؟ من اينجا خيلی
تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبيه. من هم خيلی
تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه
میدونی؟ من اينجا خيلی تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره
میدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اينجا
خيلی تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلی تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلی تنهام 00000 كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشدديدنت رويانبود
من دعاكردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود گفته بودی كه فردا ميرسی كاش روز ديدنت فردا نبود [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 15:46 ] [ مجید ]
شبی که عشق را کتک زدند تمام مردمان شهر را محک زدند محاکمه شروع شد سوالها ، جوابها .... و عاقبت تمامشان کلک زدند . پس از محاکمه ازآن ميان مرا به اتهام عاشقی فلک زدند شکست همين صدا شنيده شد . به قلب عاشقم ترک زدند دلی که جز محبت و وفا نداشت به جای جای سفره اش نمک زدند به جرم مهربانيم مرا به ناروا فلک زدند شبی که عشق را کتک زدند [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 15:45 ] [ مجید ]
قصر سرما از یاد زمین رفت و هنوز یخ تنهایی من آب نشده آسمون همه آبی شد و من آسمونم هنوز آفتاب نشده خیلی وقته که ستاره ام رو دیگه نمیشه تو آسمونها ببینم واسه ی گلدون پشت پنجره نمیتونم گل صبح رو بچینم روی دیوارهای قصری که تو ساختی واسه من می شینم یه عالمه ماه و ستاره می کشم هیچ کدوم مثل تو نیستند،همه زشتند مثل من همه رو پاک می کنم،فردا دوباره می کشم می دونم یه روز تو این ستاره ها تو رو ای گمشده پیدا می کنم شبهای سرد رو با خورشید چشات گرم و روشن مثل فردا می کنم [ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 15:39 ] [ مجید ]
|
|